گلکار آستانه
  
 
 
اردیبهشت 1388
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
 
آرشیو

معافیت از خدمت سربازی معافیت از خدمت سربازی
هم کار یاد بگیرید، هم حقوق بگیرید و هم از خدمت سربازی معاف شوید
سریال گمشدگان
معروف‌ترین سریال جهان
پرفروش‌ترین سریال جهان
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
 
چهارشنبه 16 اردیبهشت ماه سال 1388
دل آغا سررد
ترا یکدم اگر تنها ببینم
تمام لذت دنیا ببینم
چه خواهد شد ترا ای آفت جان
به کام این دل شیدا ببینم
از آن، می با لب من آشنا شد
که تصویر تو در مینا ببینم
مراد من تویی از هر چه خواهم
اگر زشت و، اگر زیبا ببینم
چه با من کرد خواهد چشم مستت
نگاهم کن عزیزم، تا ببینم
چه هنگامی میان جمع خوبان
ترا با قامت رعنا ببینم؟
فنای من اگر شرط وصالست
همین حالا، همین حالا، ببینم
مرا تا نیمه جانی هست در تن
نمی دانم ترا آیا ببینم؟  
 
http://www.youtube.com/watch?v=HckGKv3wHr0

 
چهارشنبه 2 اردیبهشت ماه سال 1388
شرح پریشانی

شرح پریشانی

 
وحشی
 

دوستان شرح پریشانی من گوش کنید

داستان غم پنهانی من گوش کنید

قصه بی سر و سامانی من گوش کنید

گفت وگوی من و حیرانی من گوش کنید

شرح این آتش جان سوز نگفتن تا کی

سوختم سوختم این راز نهفتن تا کی

روزگاری من و دل ساکن کویی بودیم

ساکن کوی بت عربده‌جویی بودیم

عقل و دین باخته، دیوانه‌ی رویی بودیم

بسته‌ی سلسله‌ی سلسله مویی بودیم

کس در آن سلسله غیر از من و دل بند نبود

یک گرفتار از این جمله که هستند نبود

نرگس غمزه زنش اینهمه بیمار نداشت

سنبل پرشکنش هیچ گرفتار نداشت

اینهمه مشتری و گرمی بازار نداشت

یوسفی بود ولی هیچ خریدار نداشت

اول آن کس که خریدار شدش من بودم

باعث گرمی بازار شدش من بودم

عشق من شد سبب خوبی و رعنایی او

داد رسوایی من شهرت زیبایی او

بسکه دادم همه جا شرح دلارایی او

شهر پرگشت ز غوغای تماشایی او

این زمان عاشق سرگشته فراوان دارد

کی سر برگ من بی سر و سامان دارد

چاره اینست و ندارم به از این رای دگر

که دهم جای دگر دل به دل‌آرای دگر

چشم خود فرش کنم زیر کف پای دگر

بر کف پای دگر بوسه زنم جای دگر

بعد از این رای من اینست و همین خواهد بود

من بر این هستم و البته چنین خواهدبود

پیش او یار نو و یار کهن هر دو یکی‌ست

حرمت مدعی و حرمت من هردو یکی‌ست

قول زاغ و غزل مرغ چمن هر دویکی‌ست

نغمه‌ی بلبل و غوغای زغن هر دو یکی‌ست

این ندانسته که قدر همه یکسان نبود

زاغ را مرتبه مرغ خوش الحان نبود

چون چنین است پی کار دگر باشم به

چند روزی پی دلدار دگر باشم به

عندلیب گل رخسار دگر باشم به

مرغ خوش نغمه‌ی گلزار دگر باشم به

نوگلی کو که شوم بلبل دستان سازش

سازم از تازه جوانان چمن ممتازش

آن که بر جانم از او دم به دم آزاری هست

می‌توان یافت که بر دل ز منش یاری هست

از من و بندگی من اگرش عاری هست

بفروشد که به هر گوشه خریداری هست

به وفاداری من نیست در این شهر کسی

بنده‌ای همچو مرا هست خریدار بسی

مدتی در ره عشق تو دویدیم بس است

راه صد بادیه‌ی درد بریدیم بس است

قدم از راه طلب باز کشیدیم بس است

اول و آخر این مرحله دیدیم بس است

بعد از این ما و سرکوی دل‌آرای دگر

با غزالی به غزلخوانی و غوغای دگر

تو مپندار که مهر از دل محزون نرود

آتش عشق به جان افتد و بیرون نرود

وین محبت به صد افسانه و افسون نرود

چه گمان غلط است این ، برود چون نرود

چند کس از تو و یاران تو آزرده شود

دوزخ از سردی این طایفه افسرده شود

ای پسر چند به کام دگرانت بینم

سرخوش و مست ز جام دگرانت بینم

مایه عیش مدام دگرانت بینم

ساقی مجلس عام دگرانت بینم

تو چه دانی که شدی یار چه بی باکی چند

چه هوسها که ندارند هوسناکی چند

یار این طایفه خانه برانداز مباش

از تو حیف است به این طایفه دمساز مباش

می‌شوی شهره به این فرقه هم‌آواز مباش

غافل از لعب حریفان دغا باز مباش

به که مشغول به این شغل نسازی خود را

این نه کاری‌ست مبادا که ببازی خود را

در کمین تو بسی عیب شماران هستند

سینه پر درد ز تو کینه گذاران هستند

داغ بر سینه ز تو سینه فکاران هستند

غرض اینست که در قصد تو یاران هستند

باش مردانه که ناگاه قفایی نخوری

واقف کشتی خود باش که پایی نخوری

گر چه از خاطر وحشی هوس روی تو رفت

وز دلش آرزوی قامت دلجوی تو رفت

شد دل‌آزرده و آزرده دل از کوی تو رفت

با دل پر گله از ناخوشی خوی تو رفت

حاش لله که وفای تو فراموش کند

سخن مصلحت‌آمیز کسان گوش کند

 

 
یکشنبه 30 فروردین ماه سال 1388
واژه افغان

واژه افغان به همیاری  

 کدبان جلالی وزیر   

  درون

 مرزی پیشین بالا  

مردم  

ما تحمیل گردیده  

بهــــزاد آریـــــا

علی احمد جلالی به چندین فرنود «دلیل» بزرگ نمی تواند در انتخابات آینده ریاست جمهوری افغانستان با فرنام رییس جمهور نامزد شود:

یکم: در زمانیکه این قبیله گرا وزیر درون مرزی بود شهروندی مردم را از تاجیک، هزاره، ازبک و ترکمن به اوغان یا افغان تبدیل کرد. باید گفت که در زمان طالبان پشتون و پیشتر از ایشان حتی درزمان داوود و ظاهر کل شهروندی مردم ما افغان نبود. هر مردم و ملیت به نژاد خود میبالد اگر نژاده باشد. کسی که نژاد دارد ارزش نژاد را میداند و هیچگاه نمیپذیرد که نژاد خود را بالای کسی بقبولاند و یا وارونه اش را.

در اینجا که سخن از افغان آمد میخواهم چند واژه در باره این نام ننگین بنویسم:

واژه افغان:  از نگاه مانا، اندیشه، ادب، فرهنگ و انسانیت شایسته آدم نمیباشد.

از نگاه مانا: یک واژه است که به هیچ رو شایسته آدم نمیباشد.

از نگاه اندیشه: یک واژه است که به هیچ رو یک اندیشمند نمیپذیرد که به آن نام نامیده شود و یا کسی را به آن بنامد.

از نگاه ادب: کسی که از کوچه ادب گذشته باشد به این نام همگون خود را ندا نخواهد کرد و نخواهد گذاشت که کسی ویرا به این نام ناهموار و تلخ ندا کند.

از نگاه فرهنگ: کسی که از کوه فرهنگ گذشته باشد انسان را با این نام ناخوشایند نخواهد خواند و بکسی پروانه نخواهد داد تا وی را با این نام ننگین بخواند.

از نگاه انسانیت: کسی که از پشت انسان باشد و شیر انسان را مکیده باشد هیچ انسانی را با این نام ناخوش، ناخجسته و ننگین نه میخواند، نه مینامد و نه روا میدارد که کسی او را با این نام بنامد و یا بخواند.

چم افغان و یا مانای آن:

افغان:شور و فغان،درد، آه، فریاد، زاری، ناله و فریاد از درد و یا مصیبتی.

از خواندن چیزی که بخوانی و ندانی
هرگز نشود حاصل چیزیت جز افغان
« ناصر خسرو »

گر جهل ترا درد کردی از تو
بر گنبد گردان رسیدی افغان

« ناصر خسرو  »

بهر سو بلبل عاشق در افغان *** تنعم از میان باد صبا کرد « حافظ »

افغان ز تو شوخ نامسلمان افغان
افغان ز تو آفت دل و جان افغان

فغان کاین لولیان شوخ شیرین کار شهر آشوب

چنان بردند صبر از دل که ترکان خوان یغما را

«حافظ»

یک لحظه آرمیده جهان از فغان من
حالم مپرس باز مرا بر فغان مدار

«محتشم کاشانی»

گه گهی در کوی حیرت بی فضولی گوش و لب
از دل سنگین جلاجل وز لب افغان داشتن

«سنایی »

بانگ بردارند و بخروشند بر امید خورد
چون حدیث جو کنی بی شک خران افغان کنند

« ناصر خسرو»

چنان از شوق او افغان برآرم
که دود از گنبد گردان برآرم

گهی از سوز جان افغان برآرم
نفیر از درد بیدرمان بر آرم

«عبید زاکانی»

افغان خروس صبحگاه از غم تو
آه از غم تو، هزار آه از غم تو

«رودکی»

به صد افغان و درد آن روز تا شب
درونی غنچه وار، از خون لبالب

«جامی»

چو یوسف را از آن بو جان برآمد
زجان حاظران افغان برآمد

« جامی »

گر از زلف پریشانت صبا برهم زند مویی

برآید زان پریشانی هزار افغان هر سویی

« فخردین عراقی »

بیداد بتان خون مرا ریخت فروغی
افغان که شدم کشته ی بیدادگری چند

« فروخی بسطامی »

فریاد من از فراق یارست
وافغان من از غم نگارست

« سعدی »

خدا را داد من بستان از خطش
که دل از جورش افغان می برآورد

« عطار »

افغان بچه ای در دل تو رحمی نیست

از دست فغانی بچه افغان افغان

«عنصری»

بنا بر جستار بالا ما در یافتیم که نام افغان، یک نام شرم آور ننگین و آزار دهنده است:

میخواستم بدانم که چرا نام مرم برومند مهرورز خردپژوه، خردپرور، دانشپژوه، دانشپرور، نیک گفتار، نیک کردار، نیک اندیش، آزاده، نژاده و گردآفرین ما  چنین نامی باشد که  حتی در خور انسانیت و آدمیت نیست. میخواستم این را هم بدانم که چرا مردم ما خود را در برابر هر بیداد احمقانه ی این احمقان گسسته مهار خموش گرفتند.

یکی تیشه بگیرید پی حرفه زندان

چو زندان بشکستید هم شاه و امیرید

بمیرید بمیرید ازین ابر برآیید

چو زین ابر برآیید همه بدر و منیریید

خموشید خموشید خموشی دم مرگ است

همه زند گی آنست که خاموش نفیرید.

«مولانا»


افغان نام قبیله دزدان هندی بوده

افغان نام قبیله دزدان بود: که شاه غزنی بالای شان تاخت تا دست شان را از دزدی و راهزنی کوتاه کند.

شه گیتی ز غزنین تاختن برد
بر افغانان و بر گبران کهبر

کهبر: نام شهر است در هند و یا پاکستان کنونی

افغان یک گروه راهزن دزد و کوچی بودند که کارشان سربریدن، چپاول، دزدی و راهزنی بود بس:

نشسته در آن دشت بسیار کوچ
ز افغان و لاچین و کرد و بلوچ

« فردوسی »

از نگاه دانش و خرد نادانترین مردم همین افغان ها بودند

سعدیا روز ازل حسن بترکان دادند
عقل و دانش همه با مردم ایران دادند
عشوه و ناز و کرشمه همه با مردم هند
خری و احمقی و جهل به افغان دادند


دوم: با در نگرداشت آیین ریشه ی (قانون اساسی)  کشور، رییس جمهور باید شهروندی افغانستان را داشته و شهروند کشور دیگری نباشد. ولی جلالی شهروندی امریکا را دارد.

سوم: در زمانیکه کدبان جلالی وزیر درون مرزی بود هیچ کاری را انجام داده نتوانست و مانند روبه هان ترفند بازی مردم را در میدان نا امیدی گذاشت و راهی کشورش آمریکا شد.

چهارم: کدبان جلالی بیشتر زندگی خود را در آسایش و آرامش بسربرده بنابراین او نمیتواند که درد مردم را پی ببرد.

تو کاندر بزم وصلی درد هجرانرا چه میدانی؟

تو کاندر پیش جانانی غم جانرا چه میدانی؟

تمام عمر خود ای خواجه جز راحت ندیدستی

تو قدر زحمت مزدور و دهقان را چه میدانی؟

فقط وجدان تو پول است و آنرا داری ای دارا

تو دیگر معنی و مفهوم وجدان را  چه میدانی؟

تو کاندر خانه هم سنجاب و خز هم پوستین داری

تن عریان و سرمای زمستان را چه میدانی؟

تورا روحی است پاک ای رنجبر در جاده تقوی

فساد زاهد آلوده دامان را چه میدانی؟

ترا با نام دین خوابانده در گهواره غفلت

تقلبهای این شیخ مسلمان را چه میدانی؟

بجلد سگ هزاران گرگ دارد شاه در گله

خیانت کردن اینگونه چوپان را چه میدانی؟

« استاد ابوالقاسم لاهوتی»

پنجم: کدبان جلالی در گاه وزیری خود در پست وزارت درون مرزی بیکارگی و بیمایگی خود را به نمایش گذاشت که آزموده را آزمودن دیوانگیست.

بجز دوزخ نباشد هیچ جایم

اگر نیز آزموده آزمایم

نه من آشفته روی و سست رایم

که چندین آزموده آزمایم

تباهی روز گار خود فزایم

چو چیز آزموده، آزمایم

چه آشفته دل و چه خیره رایم

که چندین آزموده، آزمایم

چرا من آزموده، آزمایم

چرا بیهوده رنج خود فزایم

همی دانم که رنج خود فزایم

که چندین آزموده، آزمایم

روان را رنج بیهوده نمایی

که چندین آزموده آزمایی

« رامین ویسه »


ششم: زمانیکه کدبان جلالی در لندن آمدند برای بازگشایی کارنامه های شان من او را از نزدیک دیدم و در برنامه ی که بیشتر مانند به یک برنامه طالبگرایی و پشتونسازی و قبیله گرایی بود تا برنامه کارزار انتخاباتی، ایشان با ترفند های گوناگون، میخواستند مردم ما را بفریبند. ولی به یاری یزدان مردم آگاه ما فریب ترفندهای این ترفندباز را نخوردند و برنامه اش را نقش  برآب کردند.

دیدگاه من!

از دید من شایسته ترین سرور کشور کسی است که به دین، شهروندی، فرهنگ، زبان  و دیدگاه مردم ارج بگذارد. خط دیورند را به رسمیت بشناسد، یک سرشماری راستین را راه اندازی کند، پشتونها را از خرجهل شان پایان نماید و از خواب خرگوشی شان بیدار سازد. نام کشور را دوباره به خراسان برگرداند، معنای فرهنگ را بداند و گزینه، گزینش شهروندی، شهروندان کشور را به خواسته خودشان بگذارد. بگونه نمونه: اگر تاجیکی خواست که در شناسنامه اش جای افغان، تاجیک بنویسد هیچگونه بازدارنده و جلوگیرنده نباشد که او را از این خواسته اش باز دارد یا جلوش را بگیرد. همینگونه هزاره، ازبک، ترکمن، بلوچ و دیگر شهروندان میهن.

بالای زبان مردم کور کورانه نتازد مردم را بگذارد که آزادانه به زبان خود سخن بگویند و به زبان خود بنویسند.

در برابر مرد سالاران دین سالاران چند زنی ها به کارزار سرسختانه و ریشه یی گام های استوار بردارد، اگر باور به مردم سالاری دارد. به جز آن همه ی سخنان دروغ است و چربگویی ، گفته ها ترفند است و سردگویی، پیمان ها فریب است خشکگویی، گپها لاف است پوچگویی، مژده ها باد است خامگویی، دست دادن ها ریشخندی است و کجگویی.

جاودان باد گفتار،کردار، و اندیشه نیک خراسانیان

بهزاد آریا

لندن


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 13803


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها